العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

221

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

نبود عمر هلاك ميشد عجب اينجاست كه عمر قبول دارد ديگران انكار ميكنند . هشام مدتى سر به زير انداخت سپس سر برداشته گفت حاجت خود را بخواه فرمود زن و بچه‌ام را با آمدن خود بوحشت انداختم . هشام گفت خداوند وحشت آنها را با برگشتن شما از بين ميبرد همين امروز حركت كن . پدرم او را در بغل گرفت و برايش دعا كرد من نيز كار پدرم را كردم با هم حركت كرديم و بيرون شديم . جلو بارگاه او ميدانى بود كه در آخر ميدان عده زيادى روى زمين نشسته بودند . پدرم پرسيد اينها كيستند ؟ « 1 » دربانان گفتند اينها كشيش و راهبهاى نصارى هستند آن شخص دانشمند آنها است كه در هر سال يك روز مىنشيند و مسائل ايشان را جواب ميدهد . پدرم سر خود را در جامه پيچيد منهم همان كار را كردم ميان آنها رفت و در يك گوشه نشست من نيز پشت سر پدرم نشستم . اين جريان را بهشام گفتند از غلامان خود چند نفر را فرستاد تا جريان را گزارش كنند چند نفر از مسلمانان نيز اطراف ما را گرفتند . عالم نصارى پيش آمد ابروهايش را با پارچه‌اى بسته بود كه روى چشمش را نگيرد تمام رهبانان و كشيشها از جاى حركت نموده سلام كردند و او را در صدر مجلس نشاندند مردم گردش را گرفتند من و پدرم نيز ميان آنها بوديم چشم به اطراف جمعيت گشود روى بپدرم كرده گفت تو از ما هستى يا از امت پيامبر اسلام . پدرم فرمود از امت پيامبر اسلام . سؤال كرد از دانشمندان آنهائى يا از نادانان پدرم فرمود از نادانان نيستم . آثار اضطراب و ناراحتى زياد بر چهره عالم نصارى مشاهده ميشد . آنگاه گفت از تو چند سؤال ميكنم . فرمود بپرس . گفت چطور شما ادعا ميكنيد كه اهل بهشت غذا و آب ميخورند ولى ادرار و مدفوع ندارند چه

--> ( 1 ) در روايت ديگرى است كه كوهى نمودار بود و نصرانيان در آن كوه رفت و آمد ميكردند كه عالم آنها درون غار بود .